یک مثنوی از حافظ
اَلا اِی آهویِ وَحشی، کجایی مرا با توست چندین آشنایی دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس دَد و دامت، کمین از پیش و از پس بیا تا حال یکدیگر بِدانیم مُراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشتِ مُشَوَّش چراگاهی ندارد خُرَّم و خَوش که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیقِ بیکسان، یارِ غریبان مَگر خضْرِ مُبارک پی درآید ز یُمْنِ همَّتش کاری گُشاید مگر وقتِ وفا پَروَردَن آمد که فالَم «لا تَذَرْنِی فَرْداً» آمد چنینم هست یاد از پیرِ دانا فراموشم نشد، هرگز همانا که روزی رهرُوی در سرزمینی به لُطفش گفت رِندی رهنشینی که ای سالک چه در اَنبانه داری بیا دامی بِنِه گر دانه ...





